بدرود رفیق، استاد، عمو مانوک نازنین.

mannok09062019
شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می‌کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم‌ها.
سایه‌ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم‌ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟
قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟
صخره‌ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
………………
بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود،
شب سیاه قصه، اما باید سحر شود!
………………
خدانگهدار، ولی بزودی شاهد آزادی میهن خواهیم بود، هر چند اکنون نمی توانی در روی زمین این «آرزویت» را ببینی، که آخرین آرزوی تو قبل از بازنشستگی بود!، و هدفت در زندگی از زمانی که این اهریمنان زمینی بر میهنمان حاکم شدند و تو ای خردمند از روزهای اول این ویرانی به دنبال خواندن لابلای خطوط بودی و پیدا کردن راه خروجی این لابیرانت جهل و جعل و سیاهی!، از کتابخانه های مینه سوتا تا روی ایر رادیوهای لس آنجلسی تا تلویزیون های آن شهر تا سطرهایی که در «رایگان» آفریدی!
و در واپسین روزها، طپش نبض رنسانس ایرانی بودی از محله امید گرفته تا روی خط اینستای طپش!، ولی بالاخره خستگی این همه سال و بد سوادی بعضی ها!، قلبت را شکست!، و در نهایت از طپش انداخت!
ولی درختی که تو کاشته ای بزودی ثمر خواهد داد، و بالاخره این سقوط لعنتی ای که به تاخیر افتاده است!، عملی خواهد شد!، چون راهی دیگر در امتداد تاریخ برای این رژیم لعنتی باقی نمانده است!
و ثابت خواهد گشت که «یک دست صدا دارد» و «توانا بود هرکه دانا بود»، و «سیندرلاهای ایرانی» به چنان پاشنه آشیلی برای این حکومت «هیچ» تبدیل خواهند شد و «آچماز هسته ای» که هنوز در نیمه دوم هست هم به این امکان یاری خواهد رساند!، تا سرانجام «نسل شیک پاسارگادی» برنده این نبرد شود، و «بدسوادان» تاریخ این بار از قطار تاریخ جا بمانند!، و بالاخره به «ناسیونالیسم – مدرنیسم و سکولاریسم ایرانی» خواهیم رسید با چیرگی «پهلویسم» بر «خمینیسم»
و تو ای دوست، استاد و عمو، از آن بالاها همه اینها را خواهی دید، هر چند در روی زمین ندیدی!، چون به غیر از این اگر باشد، باید به عدالت تاریخ شک کرد، و لااقل من دیگر چنین عدالتی که بر بی عدالتی استوار گردد را هرگز قبول نخواهم کرد!
و ای استاد از آن بالاها هوایمان را داشته باش تا بتوانیم این راه را ادامه دهیم و لابلای خطوط را تا روز سقوط این «نکبت تاریخ وطن» بخوانیم تا دیگران مثل ما نسوزند! در راه ناآگاهی!
پس باید «ما»، یعنی کسانی که در محله امید رشد یافته ایم بتوانیم این راه را ادامه دهیم، و این بهترین کاری است که باید انجام دهیم، استاد به شاگرد نمی آموزد که او نیاموزاند، باید کم کم بغض ها را به خرد تبدیل کنیم و هر چند اندک، اندک اندک شروع کنیم.
ما از این پائین شروع می کنیم و نباید اجازه دهیم که تلاش و مطالعه استاد و هدفش در نیمه راه رها شود!، و باید ایمان داشته باشیم که او هم از آن بالا این راه را تایید خواهد کرد، کار بسیار سختی است و دست به قلم شدن در نبودن استاد بسیار دشوار است، بویژه که باید رسالت قلم را حفظ کرد و تمام تلاش خود را باید کرد تا لابلای خطوط را خواند و از مسیر منحرف نشد!، ولی همه با هم می توانیم!
و خود استاد هم از آن بالاها راهنمای ما خواهد بود، اگر صداقت داشته باشیم!، و میل دانش آموزی را در وجود خود همیشه تکامل دهیم و رها نکنیم!، و اجازه ندهیم که تلاش او در نیمه راه رها شود و یاد او از قلب های ما برود!
خدا نگهدار ای دوست.
این نوشته در آزاد اندیشگی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s