الا یا ایهّاالساقی…

flammarion

دوستان،
نوش…

کاربری انشالاه با قصد و طینت نیک و شیک اظهار داشت در پست دوستی به نام سارا ساقی که: «من یکی چیزی از این نوشته دستگیرم نشد. شما چطور؟»

پس این:

سارا خانم ساقی نازنین ما، آنگونه که معلوم و مشهود از فعالیتهای فیسبوکی‌شان بوده، از پیروان مقید و متعهد نظریه های شخص انشالاه بامعرفتی بنام آقای محمدعلی طاهری هستند که بنده همه نظریه های ایشان را نمی دانم ولی در اینترنت و یوتیوب هست و اگر فرصت و عمر دست دهد بیشتر مطالعه خواهم کرد و از اطلاعات موجود در آن کلکسیون حتما بهره خواهم جست…

در تِم مشخص اکثر نوشته های سارا خانم، سخت است نادیده‌گرفت موضع حاکی از شیفتگی و شدت عطف ایشان را نسبت به آقای طاهری و سرنوشت نامعلوم ایشان، گرچه تاکید بجا هم می‌شود بر دریافت پیام حقیقت که رهایی بخش است و ظلم خواهد بود اگر آن پیام از بشریت دریغ گردد…

خُوب، چرا نه؟! آزادی بیان که میگوییم همین است. ایشان خیلی هم کار خوبی می‌کنند که می‌نویسند و هر جوری هم که دلشان می‌خواهد. دلی که نمی‌آزارند…

لاکن،
حالا که صحبت از «شیفتگی» می‌کنیم،
واقعا جز شیفته حقیقت وجودی چگونه نتوان شد، اگر عملا به آن حقیقت دست یابیم بخدا؟! (به-خود-آ!)

تا آنجایی که از آقای محمدعلی طاهری خواندم و شنیدم این دستگیرم شد که به احتمال زیاد، با مفهوم و برند «حلقه عرفان»
ایشان هم همانند خود نگارنده خادم خانه زادتان و جمیع میلیون ها دیگر انسان های تعارف از خود به کنار گذاشته که هم اکنون می‌زیند و طی اعصار زیسته اند، به همان نتیجه یگانه و مشترک در تبیین شاخصه حقیقی فرآفرینشی و نیرو و ذات خداوندی رسیده‌اند و آن این است که نیرو و مایه یا ذات خداوند تنها چیزیست که در بطن همه چیز وجود دارد و محرک و مایه اصلی سازنده و بذرآغازساز همه چیز در هستی است.

اگر تامل شود، این یک فاکت سنگینی است که کلی معادله ها و مفاهیم را برای بشرعوض می‌کند!

کدام بشر؟

بشری که همواره در عذاب یافتن جواب به این سؤالات بوده است: چه/که هستم؟ چرا؟ و واقعا چگونه؟
بشری که بخاطر و بوسیله و حربه جواب به همان سؤالات برده قشری از خواص در طی اعصار متمادی بوده است.

خود نگارنده، به گونه‌ای معنوی و تدریجی در انحاء و زوایات مفهومات کیستی موجود در فرهنگ و زبان و و ادبیاتمان به آن فهم وجودی رسیده بودم که دیگر سؤالی برایم باقی نبود…

بعد هم برای محکم کاری و به سعادت و بخت نیک بشریت، شاهد از خود علم رسید و پرونده قضیه مکتوب و فصل نوش نیوش به حقیقت ناب آغاز شد!..

علم بشری اول رفت و در راستای افزایش سطح دانشش در علم فیزیک کووانتومی، آزمایشگاهی عظیم CERN به شکل تونلی دایره وار LHC که از زیر سه کشور اروپایی عبور می‌کند ساخت و بعد شروع کرد در آن به آزمایش بر روی ذرات بنیادین و مشاهده،
و بالاخره به ذره مانندی دست یافت که شکستنش به بخش های کوچکتر دیگر ممکن نیست، و بصورت علمی و نه در خلصه و هپروت! مشاهده شد چگونه از هیچ، عینهو هجی مجی لاترجی! آن هسته به هستی ملموس فیزیکی وارد می‌شود که ذرات سازنده اصلی مثلا فوتون و الکترون ها را می‌سازد!!

پس از دستیابی به چنین درک بسیار مهمی آن تازه یافته را «ذره خداوندی God Particle» و یا «Higgs Boson هیگز-بُوزان» نامیدند.

پس از آن، علم بشر در آخر کلام و در ارتباط با توضیح و توجیه چگونگی به وجود آمدن هیگز-بوزان از نیستی، نظریه‌ای بسیار متفاوت تر از این ارائه نداده که انگاری یک گونه «اراده‌ای» در بستر «شرطیتی» تصمیم به «موجودیت» گرفته و «در بستر خلاء نیستی ظهور هستی می‌کند» … والسلام!!!

عجیب «خداوند گفت بگذار نور باشد» را تداعی می‌کند. نه؟!…

کشف هیگز-بوزان میخ آخری بود که رنسانس با علمی که به تکامل آورد در اروپا بر تابوت ادیان بشری و توهمات و خرافات ناشی از آن زد.
«سّر بزرگ» آشکار شد چون خود خدا را زیر میکروسکوپ علم دیده‌ایم و بزرگ ترین انقلاب بشریت که هیچکس در اِشِلان های بالای قدرت بشریت هنوز نمیخواهند بدان مطرحیت بدهند چون کاسبی دین هنوز مایه ساز است برایشان، به راه افتاده است.

همه به شکر خدای عقل خود را دارند و دارند شروع به استفاده از آن می کنند و برای خود به نتایج منطقی حقیقی‌ای میرسند که به حکم و مثابه دو دو تا چهارتا بودن، ایستگاه آخر فهم بشریت از حقیقت وجودش است.

پس حال اگر قاعده را درک کنیم که همه چیز در هستی، منجمله همه مولکول های بدنمان که به عاریه موقت از مام زیبای زمین داریم،
از مایه و ذات خود خداوند ساخته شده،
نمی توانیم پس از داشتن فرصت تفکر و تامل آزاد و با این فرض که مغزهایمان لاعلاج شسته نشده باشند و بخشی از عقلمان به هر دلیلی قفل شده در جایی نباشد، بدون استثنا و اجتناب ناپذیر به همان نتیجه‌ی منطقی نرسیم که منصور حلاج رسید و گفت «انا الحق!» و دلایل کوانتوم فیزیکی هم لازم نداشت که به آن درک برسد!…

و بعد، البته، گفته‌اش ترجمه غلط شد که می گوید من «حقیقت» هستم لاکن منظور او از «حق» خود خدا بود نه دیگر!…

منصور دیگر به این دانش رسیده بود که حقیقت وجودی او همانا تجربه‌ی خود خداوند در و از هستی است؛ همانی که در تجربه همه کس و همه چیز دیگر در هستی است. همان هستی که اراده خداوند شرطش را فراهم کرده. پس حقیقت وجودی انسان تجربه خداوند است در هستی و از هستی، به واسطه و وسیله‌ی نَفس و ذهن او…

پس اگر چنین خلقتی که مانند سوپرکامپیوتر بیولوژیکی با قابلیت و قادریت های متحیرانه عمل می‌کند بتواند با آن نیروی خدایی درونش به همخوانی درآید و درک کند، حتما که معجزه خواهد کرد و یا حد اقل از یک زندگی بی معنی و بی‌حاصل زجر نخواهد برد…

برای نگارنده معنی فوری و پُتک وار در صلابت پیام این است که همه ما همان آنیم که از لحظه آغازین درک وجودمان پس از زایشمان، در درون شاهد ایستاده‌ایم و متاثر داده های اطلاعاتی حسی کالبدی که درونش هست هستیم. و «آن» کس و شاهد کسی نیست جز خود خدا چرا که ما در اساس از ذرات خداوند به وجود آمدیم …

و در ضمن، با چشم همه مان است که خداوند دارد میبیند چه خاکی داریم بر سر خودمان می‌ریزیم!…

پس اگر مایی که همان خدا هستیم که در زورق بدنمان داریم سیری موقتی در بحر وجود و هستی می‌کنیم، برداریم تعارف و دغل بازی را بگذاریم کنار و خدای‌گونه بپنداریم و بگوییم و بکنیم ، همه چیز حل است دیگر. نه؟!…

البته فقط عده ای قلیل حلاج نگون بخت را دریافتند و پیامش را به دل گرفتند که منجمله شان حضرت لسان الغیب حافظ علیه‌السلام همین شیراز سیل زده مان بود که به اشاره و کنایه برای بشریت آینده نوشت که حرف منصور همان راز بزرگ هستی است و بخاطر افشایش او را به دار آویختند…

حقیقت وجودی حق قرار بود که پیام راستین پیام بران باشد و قرار نبود بعضی هایشان مثل ممد آقا بیایند از آن پیام در جهت و منظورات دیگری منجمله برای قدرت و سیاست و شهوت استفاده کنند. و همچنین قرار نبود آن دانش به انحصار کسی و یا فرقه‌ای درآید.

قرار بود برایش روشنگری محض و همگانی باشد!…

روشنگری به گونه ای که بیاورد آن روزی را که هر کس برای لذت و بهی خود به نماز خود بنشیند مدیتیشن بکند یوگا انجام دهد و حقیقت وجودی خود را مراقبه کند و بپرستد و عمیقتر و عمیقتر آن را دریابد و به سوی تجلی خود نور در خود پیش برود… و طی آن فرایند و منش نه تنها از عواقب بسیار مثبت و حتی معجزه‌ وار آن برای زندگی خود و سلامتی‌اش بهره مند شود، بلکه شاید مهم تر از آن، در آخر، صفحه‌ی آخری را بنویسد در پایان داستانی زیبا و شیوا از تجربه‌ای خدایی در زمین به عنوان یک انسان، یک فرزند مهر، و آن را در «جریده عالم» به مثابه و عنوان داستان زندگی خود ثبت و بایگانی کند…

نوش…

این نوشته در نوش نگارش ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای الا یا ایهّاالساقی…

  1. حسین صارقی :گفت

    با درود بی پایان نوش نازنین
    اجازه دهید بقول شما لاکن ، نظری داشته باشم نه به اندازه دانش شما بلکه با بضاعت ناچیز خود
    سوال ذهنی من متدها آن بود که : در روی کره زمین خالق دانش و علم انسان بوده است و هست درحالیکه همزمان هم خالق خدا بر روی این کره زمین همین انسان بوده است و هست
    اشکال عمده ای که بوجود آمد و انسان را دچار مشکل نمود آن بود که ، در مورد دانش چون با ابزار نسبی برخورد کردند مورد قبول عامه واقع شد
    مثال بسیار بدیهی و سطحی مانند مقیاس اندازه گیری ها ی مختلف مانند طول و عرض یا واحد اندازه گیری مایعات وووووو
    در حالیکه خلق خدا با خلق دین شروع شد ‌از اینجا خدایان بیشماری خلق شد و چون خدایان ساخته شده گرچه ابتدا قابل لمس و رویت بودن انسان‌ها در مورد خدایان خود با هم ناسازگاری نداشتند
    زمانی خدا باعث شد انسانهارا به جان هم اندازد که خدایان غیر ملموس شدند
    و به قول برشت دین توسط دو انسان خلق شد که یکی ابله بود و دیگری شیاد
    ولی نظر شخصی بنده با تاکید و تایید مطالب جنابعالی آن است که
    هرکسی که دینی را برگزیند افریدگار هستی را کوچک کرده است.
    بازهم بقول شما نوش

برای پیاله‌چی پاسخی بگذارید لغو پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s