نگاهی کوتاه به زندگی و روزگار حافظ – دکتر ترابی

Capture

جز دلم کو زازل تا به ابد عاشق رفت ***** جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند

خواجه شمس الدین در نخستین سالهای سده هشتم هجری، پنجاه شصت سالی پس از روزهای خوش سعدی ، در شیراز چشم به جهان گشود.

در آن سالی که مارا وقت خوش بود ***** ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود.

( و شگفتا این سال مقارن ایامی است که آخرین خلیفه عباسی مستعصم به دست خان مغول، هلاکو و به تدبیر و توصیه خواجه توس، نصیر الدین، به سرای باقی شتافت.

آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین ***** بر زوال ملک مستعصم امیر المومنین.)

شمس الدین محمد، هم به زادگاه خویش که از تاراج مغولان بر کنار مانده بود، به تحصیل علوم روزگار پرداخت، به پایان برد و به حافظ قرآن معروف و مشهور گردید.

سالهای جوانی وی، همزمان با فرمانروایی شیخ ابو اسحاق ، به خوشی و شادخواری گذشت، شاه شیخ هم سن وسال خواجه و گویا از طبع شعر نیز بی بهره نبوده است، شیراز بو اسحاقی در این سالها مصداق کامل( شهریست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت ) پر از میخانه و عشرتکده و عملا در دست کلانتران محلات ( کلوها) در خوشباشی و بی خبری چنان غرق شده بود ؛ که سرنوشتی بهتر از چیرگی امیر مبارز الدین در انتظارش نبود.

با مرگ غم انگیز بو اسحاق، بیت اللطف شیراز به خانه تزویر و ریا چهره دگر گون کرد. در میخانه تنگ ببستند و دروازه تزویر فراخ گشودند.

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی ***** خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

سرانجام محتسب شیخ شده ، فسق خود از یاد برده، بهتر از سلفش نبود؛ پسرش شاه شجاع بر او شورید ، پدر را کور کرد خود بر جای او نشست
و میان سالی حافظ را رنگ و رونق دوباره ای داد.

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش ***** که دور شاه شجاع است، می دلیر بنوش

شاه شجاع شراب خواره بی بند و باری که می گویند با زن پدر خوَس به هم بر آمده بود!! به آسانی ملک به برادر وا نهاد و به کرمان گریخت؛ و چون به یاری کلو ها به قدرت بر گشت؛ به زهد و ریا گرایید، پیمانه و پیمان شکست تا مرگ زودرسش که سالهای پیری خواجه را با تلخی ناداری آشنا کرد.

او که در جوانی میسرود:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ***** من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
یا :
صحبت حکام ظلمت شب یلداست ***** نور ز خورشید جوی ، بو که بر آید
یا:
بعد ازین نور به آفاق دهیم از دل خویش که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

درکهنسالی زبان به ستایش تیمور گشود.

زندگیی چنین پر تلاطم ، حافظ را به بی اعتباری جهان، بیهودگی قیل و قال مدرسه، ریاکاری زاهد آگاه و او را به خور آباد و
دیر مغان رهنمون شد

نه به هفت آب ، که رنگش به صد آتش نرود ***** آنچه با خرقه زاهد می انگوری کرد.
در خانگه نگنجد اسرار عشق و مستی ***** جام می مغانه ، هم با مغان توان زد

و به جهان بینیی که عشق سرشت مایه آن است

اگر چه مستی عشقم خراب کرد، ولی ***** اساس هستی من زین خراب آباد است
پیش از ان کاین سقف سبز و طاق مینا بر کنند ***** منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
نبود نقش دو عالم که رسم الفت بود ***** زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

جلوه های گوناگون عشق که بود جهان و رونق بازار گیتی به آن است . عشق عارفان که گویا به یگانگی عاشق و معشوق می انجامد
وعشق زمینی ، انسانی که چون رو به خیر دارد از خود رهایی می آورد و چون به زیبایی می پردازد پیش در آمد
عشق عرفانی و پیوستن به خداست که کمال زیبایی است.

انبوه اندیشه های صوفیانه و لحظات درخشان کشف و شهود در شعر او تصویر درویشی بی سلسله و خانقاه به دست می دهد
که از کنار مدعیان می گذرد و به هیچ پیر و مرادی سر نمی سپارد.

تکرار گاه به حد افراط و ستایش آمیز واژگان مهر، مغ ، نور ، فرشته و اهریمن از آشنایی و تسلط او بر فرهنگ کهن ایرانی
( حکمت خسروانی) حکایت می کند، که سرچشمه عرفان و تصوف اسلامی است.

این همه و تاثیراندیشه های مهری ، مانوی، خیام ، سهروردی، بوعلی سینا ، در ذهن آغشته به مفاهیم قرآنی حافظ به حیرتی می انجامد
که جز به شراب آرام نمی گیرد و چون راه به غیب می برد، چون سرگشتگی پر خاشگرانه خیام به شورش نمی انجامد،
به تسلیم و رضا و دور تسلسل ابدی آرزوی کوکب هدایت که ای بسا همان عشق است.

از هر طرف که رفتم ، جز حیرتم نیفزود ***** زنهار ازین بیابان واین راه بی نهایت
در این شب سیاهم ، گم گشته راه مقصود ***** از گوشه ای برون آی ، ای کوکب هدایت
عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ ***** قرآن ز بر بخوانی ، با چارده روایت

با این همه حدیث عشق و شراب و مستی در شعر او همان عشقی است که بیشینه مردم می شناسند و شراب که شراب شیراز است،
در هوای سکر آور رکن آباد و مصلی و نسیم عبیر آمیز جعفر آباد.
:
باد صبح خاک شیراز آتشی است ***** هر که را در وی فتاد ، آرام نیست.

این نوشته در نوش نگارش ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s