باشد کارلوس، تو و گیتار نامردت!…

وقتی که اروپا یورابیا نبود، هنوز…
استاد کارلوس سانتانا،
که خدای‌وند زنده بر گیتارش نگه دارد،
«یوروپا» را در اروپا ،
در خود لندنستان اتفاقا،
به وجد آورد با،
گیتاری که از دل گریست،
و با همه ایما و اشاره‌اش،
سعی کرد بگوید از رنجی که خواهیم کشید،
در محنت و فراقش گر فر ببازیم زدست،
اگر به خود نیاییم؛
به خدا!…

دقیق و با گوش دل گوش بدهید به داستانی که اول،
از خوبی ذات خدایی‌مان می‌گوید،
و بعد که چگونه آسان،
به فنایش رها میتوانیم کنیم و،
فرشتگان پس بگریند و پریان زار ‌زنند…

دو سال و اندی بعد جن زده شدیم و خود باختیم…
خود داری از دست بدادیم…
خدایمان را از دست دادیم…
به خدا…
به خود آی…
باشد کارلوس…
تو و گیتار نامردت…
جاودانه باگیتارت ،
برایمان گریستی…
و هم گفتی که راه برگشت،
به فرگشت،
همیشه باز است و تا نور هست،
راه به تعالی است.
به خدا!!…



دسته‌ها:نوش نگارش

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s