معنی وجدان – پیاله کَست با متن

conscience
.
..

این برای پرند آراد است،

نوش…

ولی کاش دیگران هم گوش کنند:

با معنی فرهنگ و لغتنامه ای وجدان به کنار،

صحبتمان از نحو رویکرد و برخوردمان با مفهومی به کلمه ‹وجدان› است.

به عنوان یکی که با فرهنگ سرزمین گل و بلبلمان همانقدر آشناست که با نفس کشیدنش،

اشتباه نمی کنم اگر «وجدان» را به سایه و شبح نحس همان الله اسلام در ضمیرمان تشبیه کنم!

آخر مگر قرار نیست که اگر فلان ایکس X کاری را کنیم وجدانمان به اندازه ایگرگ Y آزار و یا عذابمان دهد ؟!

در چنین وسیله ای پس آشکار و مبرهن است که نیروی تحرکی که معرفه کنش وجدان در عرصه ضمیر است از دژی و بار منفی تغذیه میکند.

فعلا آن را بگذاریم دم دست و به این نیز بپردازیم:

زمانیکه به خرج عقل مفهوم «وجدان» را می خریم،

یک معنی بلافاصله اش این است که قبول کرده ایم وجدان چیزی است که در ما شاهد، ناظر، و حی القیوم ایستاده است. نه؟!…

و بعد هم بلافاصله یک آهن گداخته در آتش بدستش داده ایم تا اگر یهو فلان کاری را کنیم وجدان بیاید و با آن آهن ما را داغ کند و پدرمان را در بیاورد. نه؟!…

بنده پس وقتی که فراتر نگاه میکنم، چنان موضع و قبالتی را برای «وجدان» در اذهانی که ریشه و پیشینه فرهنگی اسلام زده به نمونه خود نگارنده دارند، انصافا، فراوان میبینم…

حال، برای اصل اول تعریف وجدان، یعنی در قبول داشتن وجود و شاهد ایستاده بودنش حاشا که پیاله را حرفی باشد،

لاکن با اصل دوم که دژبانش ساخته اند تا قدرت ترس از آن بچلانند است که ما باهاش کار داریم…

آنجا آدرس به توسط هر که که داده شده، لعنتش باد!، غلط داده شده!!…

ای پرند، وجدان تو، خود تویی بخدا (به-خود-آ)

تو خوبی، تو مهری، تو تحرک و آگاهی وجودت را از پرتو ایزد،
که انرژی نفس تو را فراهم و تنظیم میکند، میگیری…

وقتی که بدانی آنکه در درون و در ضمیر توست همانا خداست به نقش تو،
که دارد داستان دیگری از تجربه خود با نفس پرند آراد نامی که در حقیقت امتدادی از خاک زمین و یکی از گلهای روییده در باغ و بوستان مام زیبای زمین است، برای وجود در ابدیت می نویسد. قلمی که بخداست…

اول اینکه رها شده ای،
و بعد اینکه بلافاصله ایزدی وار و تا ابد، بدون اینکه اصلا نیازی به توسل به ترساندنت از عذاب کژکاری و کردار بد باشد، با کردار نیک و مهر زا کنش و رفتار خواهی کرد…

منصور حلاج بیچاره گلوی خود را پاره کرد بسکه همان گفت و جز معدودی نشنیدند…

و بعد از همان گلو هم مسلمانان آویزانش کردند…

پس مسلمانان وجدان هایشان را بردارند و بروند، زت زیات…

ما از نکبت جهل عبور کرده ایم و فر ایزدی مان را بازیافته و به خود برگشته ایم بخدا…

نوش…

این نوشته در PodCast پیاله‌کَست, نوش نگارش ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s